**هانیه جون**

**عکسها وخاطرات کودکی**

***دوستت دارم عزیزم***

               

 

هانیه ودمپایی...............

س لام عزیزم ازچندروزپیش همش می گفتی دمپایی لاانگشتی می خوام نه که اصلادمپایی نداری خونمون پره ازدمپایهای رنگ ورنگ خلاصه دیشب  بابابایی رفتیم دمپایی بخریم وتوهردمپایی که می دیدی می گفتی این خوبه تااینکه بیش از4تامغازه رفتیم تا تووبابایی ازاینا خوشتون اومد مبارکت باشه عزیزم ...
21 مرداد 1393

حیاط آقاجون و..........ادامه مطلب

س لام عزیزم دیروز صبح شروع کردبه شیرین زبونی من دلم برای عزیزجونم وآقاجون جونم تنگ شده کی منامیبری اونجا .زنگ بزنم باعزیزجونم حرف بزنم من گفتم باشه زنگ زدی خونی عزیز وباهاش حرف زدی وگفتی که چقدردلت براش تنگ شد وطبق معمول عزیز گفت بیاییداونجا ومن وتو راهی خونی آقاجون شدیم وتوبانیکان ومتین اونجاخیلی شلوغ کردید .........وقتی غروب شدنیکان اینا رفتن خونشون ...ومنم به بابایی زنگ زدم گفتم بیا دنبالمون بابایی گفت کاشی رااوردن می خوایم خالی کنیم ده دقیقه دیگه میام ومث همیشه ده دقیقه بابایی شد ساعت 11 شب وبه خاطراینکه توبامتین آتیش نسوزونیدمنم باعکس انداختن سرگرمتون کردم اینم چندتاعکس از دخترگلم این تنه هم ازکارهای دائی سعید ودائی محمد &n...
19 مرداد 1393

هانیه درساختمان نصف کاره........دخترمهندسم

دخترعزیزم دیروز رفته بودیم سرساختمون بابایی یه کم اونجاکارداشت وتواونجا خودتو باماسه یکی کرده بودی همشم پاهاتوخیس می کردی می رفتی گا می کردی دوباره می آمدی خ لاصه اذیت کردی بعدرفتیم که کاشی هارابیاریم تواونجااینقدراذیت کردی که مجبورشدیم تورابزاریم خونی عزیز جون .زیادنتونستم ازت عکس بگیریم  امادو سه تاازت گرفتم ...
17 مرداد 1393

قیچی کردن موهات توسط ماهک

دخترعزیزم دوسال پیش که خونی دوست بابایی مهمون بودیم مازودترازبابایی رفتیم یعنی غروب بود  من ورویایعنی مامان ماهک توآشپزخونه مشغل بودیم که یه دفعه ماهک اومدوبایه قیچی کوچیک تودستش وتودست دیگش یه دست مو منم که بی خبرازاین که موهای دخترم  است ازخندداشتم می ترکیدم وباخنده گفتم رویابدوماهک موهاشوقیچی کرده بعدماهک گفت بریم اون اتاق رفتیم دیدم که تواونجاجلوی درحموم وایسادی وتوی حمومم پر مو منا میگی داشتم دیون میشدم بعدخاله رویاهم که دید من ناراحت شدم اومدوماهکوزد بعدم که باباش اومددوباره ماهکوزدباباهم که رفتیم خونه اینجوری بود که چرامواظبت نبودم شایدقیچی می رفت توچشات امان ازدست شیطونک های ماهک ........اینم فردای اون روز باچندتاعکس ...
15 مرداد 1393

مایعات

س لام عزیزم می خوام یه خاطره ای از مایعات برات بگم وقتی که 2سالت بودبابایی آپاندیسشوعمل کرده بود ودکترگفته بودکه بایدمایعات بخوری منم داشتم که به بابایی اینا می گفتم که تویه دفعه گفتی منم مایعات می خوام این شدکه به شربت وسن ایج ورانی هم می گفتی مایعات وبایدهرروزمی خوری بعدازاینم ........بابایی همش برات می خرید واگه یه موقع توخونه نداشتیم تواینجوری می شدی وفکرکنم همین مایعاته دندوناتوخراب کرد ...
15 مرداد 1393