**هانیه جون**
**عکسها وخاطرات کودکی**
تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : مرتبه

               

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 13 خرداد 1394 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 356 مرتبه

سلام دخترعزیزم اینجاحاضرشدی بریم جشن نامزدی دخترعمه نسرین



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 412 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

بذای دخترم.......دلایل نگرفتن تولدبرات عزیزم




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 398 مرتبه

میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت
میشه با تو پر کشید توی راه سرنوشت
میشه با عطر تنت تا خود خدا رسید
میشه چشم نازتو رو تن گلها کشید

محبتدخترنازم روزت مبارکمحبت



موضوع :
تاريخ : شنبه 1 شهريور 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 450 مرتبه



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 21 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 414 مرتبه

سلام عزیزم ازچندروزپیش همش می گفتی دمپایی لاانگشتی می خوام نه که اصلادمپایی نداری خندهخونمون پره ازدمپایهای رنگ ورنگ خلاصه دیشب  بابابایی رفتیم دمپایی بخریم وتوهردمپایی که می دیدی می گفتی این خوبه خندهتااینکه بیش از4تامغازه رفتیم تا تووبابایی ازاینا خوشتون اومدخجالتمبارکت باشه عزیزمبوس



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 19 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 478 مرتبه

سلام عزیزمبوسدیروز صبح شروع کردبه شیرین زبونی من دلم برای عزیزجونم وآقاجون جونم تنگ شده کی منامیبری اونجا زبان.زنگ بزنم باعزیزجونم حرف بزنم من گفتم باشه زنگ زدی خونی عزیز وباهاش حرف زدی وگفتی که چقدردلت براش تنگ شد وطبق معمول عزیز گفت بیاییداونجا ومن وتو راهی خونی آقاجون شدیم وتوبانیکان ومتین اونجاخیلی شلوغ کردیدجشن.........وقتی غروب شدنیکان اینا رفتن خونشون ...ومنم به بابایی زنگ زدم گفتم بیا دنبالمون بابایی گفت کاشی رااوردن می خوایم خالی کنیم ده دقیقه دیگه میام ومث همیشه ده دقیقه بابایی شد ساعت 11 شبمتفکر وبه خاطراینکه توبامتین آتیش نسوزونیدمنم باعکس انداختن سرگرمتون کردم اینم چندتاعکس از دخترگلمچشمک

این تنه هم ازکارهای دائی سعید ودائی محمدخنده
 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 17 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 384 مرتبه

دخترعزیزم دیروز رفته بودیم سرساختمون بابایی یه کم اونجاکارداشت وتواونجا خودتو باماسه یکی کرده بودی همشم پاهاتوخیس می کردی می رفتی گا می کردی دوباره می آمدی خلاصه اذیت کردی بعدرفتیم که کاشی هارابیاریم تواونجااینقدراذیت کردی که مجبورشدیم تورابزاریم خونی عزیز جون .زیادنتونستم ازت عکس بگیریم  امادو سه تاازت گرفتم niniweblog.com



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 423 مرتبه

دخترعزیزم دوسال پیش که خونی دوست بابایی مهمون بودیم مازودترازبابایی رفتیم یعنی غروب بود  من ورویایعنی مامان ماهک توآشپزخونه مشغل بودیم که یه دفعه ماهک اومدوبایه قیچی کوچیک تودستش وتودست دیگش یه دست مو منم که بی خبرازاین که موهای دخترم  است ازخندداشتم می ترکیدمخندهخندهخنده وباخنده گفتم رویابدوماهک موهاشوقیچی کرده بعدماهک گفت بریم اون اتاق رفتیم دیدم که تواونجاجلوی درحموم وایسادی وتوی حمومم پر مو منا میگی داشتم دیون میشدم شاکیشاکیبعدخاله رویاهم که دید من ناراحت شدم اومدوماهکوزد بعدم که باباش اومددوباره ماهکوزدباباهم که رفتیم خونه اینجوری بودشاکیکه چرامواظبت نبودم شایدقیچی می رفت توچشات غمگینامان ازدست شیطونک های ماهک ........اینم فردای اون روز باچندتاعکس



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 289 مرتبه

فدات بشم عزیزم

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 339 مرتبه

سلام عزیزم فرشتهمی خوام یه خاطره ای از مایعات برات بگمخندهوقتی که 2سالت بودبابایی آپاندیسشوعمل کرده بودniniweblog.comودکترگفته بودکه بایدمایعات بخوریniniweblog.comمنم داشتم که به بابایی اینا می گفتم که تویه دفعه گفتی منم مایعات می خوام این شدکه به شربت وسن ایج ورانی هم می گفتی مایعات خندونکوبایدهرروزمی خوری بعدازاینم ........بابایی همش برات می خرید واگه یه موقع توخونه نداشتیم تواینجوری می شدیگریهوفکرکنم همین مایعاته دندوناتوخراب کردخندهخندهخنده



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 667 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 448 مرتبه

بعدازاین که شربتتو دادم راهی بارک شدیم وکی می تونست تورانگه داربادیدن وسایل بازی ودرآخرم یه بادکنک خریدی......ودرادامه عکسها نذاشتی ازت خوب عکس بگیرم ولی بازم خوبه
 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 543 مرتبه

خلاصه بعدازاین که ازخونی خاله اینا اومدیم رفتیم خونی عزیزجون دیدیم جلوی درآقاجون ودایی محمدوایسادن وقتی تواونارادیدی شروع کردی به گریه که آی دندونم آی دندونم تقصیرم نداشتی چون بی حسیش رفته بود هرچندبهت شربتم داده بودم ولی خوب بازم دردداشتی.توهمون موقع بابایی زنگ زدکه بیام دنبالتون که منم گفتم بیا رفتیم توحیاط آقاجون اینا روصندلی نشسته بودیم که بابایی اومدتوهم بادیدن بابایی رفتی بغلش وهی گریه که دندونم دردمی کنه وبابایی هم تورابغل کردوطوری شمادوتاهمدیگروبغل کرده بودیدکه شده بودفیلم هندی خخخخخخخخخخخخخ که یه دفعه بابایی توگوشت یه چیزی گفت که توهم خندیدی گفت بریم بارک توهم که بارک ندیده زودقبول کردی اومدیم خونه که دوباره بهت شربت بدم  مناگذاشتیدونمی دونم که کجارفتیدکه یه دفعه اومدی وگفتی کالسکه گرفتم برای سیسمونیت داشتی شکسته بودوبابایی بهت قول داده بودوباره برات بگیره وگرفت توهم که ازخوشحالی داشتی بروازمی کردی ودرادامه عکس کالسکه



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 383 مرتبه

سلام دخترگلمniniweblog.comدیروزوقت دندون بزشکی داشتیم ساعت5وبایدبه قزوین می رفتیموچون بابایی سرکاربودمابادایی وزن دایی ومتین رفتیم چون دندونای متینم خراب بودوقتی رسیدیم مطب باکمی نشستن نوبت آقامتین شدوبعدازویزیت دکترگفته بودبایدعکس گرفته بشه*ونوبت توگل دخترشداول منانزاشتن باهم بریم تواتاق دکتروتوبادستیاردکتررفتی وخیلی زودم برگشتی دستیاردکترگفت دوتاازدندونای هانیه جون خرابه یکی ترمیم واون یکی بایدعصب کشی بشه باروکش فلزی وهزینشم اینه اگه خواستیددرستش کنیم ومن زنگ زدم به بابایی گفت عیبی نداره فقط تویه جلسه دوتاشم درست کنه*وقتی باهم رفتیم تواتاق دکتر*دکتراینقدرباهات خوب حرف می زدکه توخودت رفتی نشستی روصندلی اینقدرآروم بودی که من دلم برات سوخت ودکترشروع کردبه حرف زدن ودرست کردن دندونات(خوبی هانیه جونم*دندونت که دردنمی کنه*امسال میری بیش دبستانی *آفرین دخترگلم*اگه تاآخردخترخوبی باشیمی تونی جایزتوخودت انتخاب کنی)خلاصه ازاین حرفافدات بشم که اینقدرآروم روصندلی درازکشیدی بودی که نگواون همون هانیه بودکه یه جابندنمی اومد*تقریبا20دقیقه یاشایدمنیم ساعت طول کشیدوقتی تموم شدمابین دندونات گازاستریل گذاشت که لبتوگازنگیری.وآقای دکترگفت حالابروجایزتوانتخاب کن دستیاردکترگفت جامدادی می خوای توهم گفتی باشه اونم بسرونه گرفتی وداشتیم که ازاتاق بیرون می اومدیم دکترگفت قراربودخودش انتخاب کنه وتوهم رفتی یه بازل برداشتی قربرنت برم که بازل دوست داری بعدازاین که اومدیم ازاتاق بیرون توبهونه گرفتی گریه می کردی نه بابت دندونت بابت این که این چی مابین دندونت که ماهم مجبورشدیم اونابندازیم دور......خلاصه ازمطب اومدیم بیرون وراهی خونمون شدیم توراه توهمش می گفتی گرسنه ام که دکترگفته بودبایدتادوساعت چیزجویدنی نخوری دایی رفت بستنی سنتی گرفت برای مابانون وبرای توومتین توظرف که توهمش بهونه گرفتی که چرابرای من نون نداره وقتی اومدیم چون عزیزجون خونی خاله بوماهم رفتیم اونجا *****وای خسته شدم حالابازم هست دخترگلم  بروعکساروببین********4سال و11 ماهه و11روزگی



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | نویسنده : **AZITA**
بازدید : 291 مرتبه

وای اون همه ازدیروزنوشتم یه دفعه دستم خوردوهمش delete واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

مسرورم ازاین چشم گشودن.مغرورم ازدختربودنت.شکرانه اینکه ماراشادنمودیوحمدوستایش پروردگارکه بهشت رابه زندگی ماعطانمود وماتاعمرداریم شکرگذاراین نعمت خداوندهستیم. هانیه 1388/6/1 وزن 3.250

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 15 نفر
بازدید هفته قبل : 2 نفر
كل بازديدها : 37463 نفر
امکانات جانبی
ww.yaro